خواهر جان نمی دونمی چه دلتنگم . خواهرجان نمی دونمی چه غمگینم نمی دونی نمی دونی خواهر جان گرفتار کدوم طلسم و نفرینم نمی دونی چه سخته در به در بودن مثل طوفان همیشه در سفر بودن خواهر جان خواهر جان نمی دونی چه تلخ وارث درد پدر بودن دلم تنگه خواهر جان خواهر جان دلم تنگه دلم تنگه از این روز های بی امید از این شب گردی های و خسته و مایوس از این تکرار بیهوده دلم تنگه همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس دلم تنگه خواهر جان خواهر جان دلم تنگه دلم خوش نیست و غمگینم خواهر جان از این تکرار بی رویا و بی لبخند چه تنهایی غمگینی که غیر من همه خوشبخت و عاشق عاشق خورسند و به فردا دل خوشم که شاید باز فردا طلوع خوب خوشبختی من باشه شب ها بارنج تنهایی من سر کن شاید فردا روز عاشق شدن باشه دلم تنگه خواهر جان خواهر جان دلم تنگ 
+
نوشته شده در 10 Nov 2006ساعت 5 PM توسط ضلمت
|
