من, تمام هستي ام, را,در نبرد با سرنوشت , درتحاجم با زمان, اتش زدم........... كشتم من , بهار عشق را ديدم, ولي باورنكردم, يك كلام من, زقصه ها پي مقصودهاي پوچ افتادم, تا تما من, به عشق منتظر ماندن, همه صبر قرار رفت...... بهارم ..... رفت........... عشقم ........مرد.......... يارم.........رفت.........
+
نوشته شده در 4 Nov 2006ساعت 7 PM توسط ضلمت
|
