به انها که مایوسند.... گفتم که سکوت..! از چه رو لالی کور فریاد بکش زندگی رفت به گور ... گفتا که خموش!... تا که زندانی زور بهتر شنود ندای تاریخ ز دور بستم ز سخن لب و فرا دادم گوش دیدم که ز بیکران دردی خاموش فریاد زمان رمیده در قلب سروش که ای ژنده بتن مردم کا شانه به دوش بس بود انچه به زور بی مسلک پست دردا من این تیره شب مرده پرست با فقری سیاه... طفل سرمایه مست ............... قلب نفس بی کس: کشت ...شکست دل زنده کنید تا بیمرد ناکام این نظم سیاه و.. فقر در ظلمت شب شام بر سر نکشد ..... خز یده از بام به بام ....... خون دل پا برهنگان جام به جام نا بود کنید یاس را در دل خویش کاین ظلمت درد گستر زار پریش محکوم به مرگ جاودانی ست ...... بلی....... شب خاک بسر زند چو روز اید پیش............. 
+
نوشته شده در 3 Feb 2007ساعت 4 PM توسط ضلمت
|
