چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهای است ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تما شای است مرا در اوج می خواهی تماشا کن تما شا کن دروغ این بود از دیروز مرا در خویش رها کن در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما تماشا کن همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده از انچه بودم هستم دلم چون دفترم خالی ,قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جزء در خود فرو رفتن چهره راهی پیش رو دارم رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند همه خود درد من بودند,گمان می کردم هم دردند شگفتا از عزیزانی که هم اواز من بودند به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جزءدر خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند 
+
نوشته شده در 10 Dec 2006ساعت 7 PM توسط ضلمت
|
