روزها مي گذرد از پي هم,ياد تو ,مي خرامد همه آرام,بر بستر تنهائي من . آن آتشي كه شعله سراپا كند مرا گر همچو شمع پيكر من سوزد از فراق غير از كس كه تلخي هجران كشيده است تا دور مانده ام ز تو اي نو بهار عشق صدايت را شنيدم غزل گفتم ، نوشتم ، مست خواندم آمدي فرو رفتم در آغوشي که احساسش نياز دست هاي مست باران بود همه آرامشم چشمان او بود گفتم مي مانم
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد
- چه فكر نازك غمناكي
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست...!
دلم جز به گريه شبها وا نمي شود
اين غنچه جز به اشك سحر وا نمي شود
جز در نگاه گرم تو پيدا نمي شود
رازي ست در دلم كه هويدا نمي شود
كس با خبر ز حال دل ما نمي شود
يكدم لبم به خنده چو گل وا نمي شود
نغمه هايت را شنيدم
سوز آوازت ، نيازت ، رمز و رازت
نبودي ..... من نماندم
خندان شدم ، گريان شدم ، از ترس شايد ديدنت پنهان شدم
نالان بود ، رقصان بود
ولي رفت از کنارم
نپرسيدم کجا ، کي ، با که يا تنها ؟
مي روي؟
برگرد
تنهايم
نگاهم کرد
گفتم عاشقم
او رفت
همين جا
منتظر
شايد که باز آيد !
+
نوشته شده در 17 Oct 2006ساعت 11 AM توسط ضلمت
|
